دلتنـــگی های ماه پیشـــونــــی
من از تکرار ساعتها ...
از این بیهوده بــــــــودنها ...
از این بیتــــاب ماندنها ...
نیرنگ ها ...
شکـــــ ها ...
خیـــانت ها ...
بر روی این زمین غریب ام
این آسمان سقف خانه من نیست!!
نباید به اینجا می آمدم
اینجا تبعیدگاه من است
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟ خدا ؟؟؟؟؟ میـــترسم از اینـــکه روزی .. یک جایی .. مـن وتـو خیلــی دور از هـم , در آغوش یک غـریبه بی قــرار هـم باشیـم ..
تـلـخ مـی نـویـسـم . . . در آسـتـانه فـصـل سـرد ، در آسـتـانه پـائـیـز دلـتـنـگ کـه مـهـتــاب ، نـشـسـتـه بـر مـوهـایـم و کـودک بـازیـگـوش زمــان خـط کـشـیـده بـر پـیـشـانـی ام
خیلی دوستت میدارم عزییییییزم بزن بارون ، بزن بـــــــارون دلم تنگه ، دلـــــم تـــــنگه ببار آروم که درد مــــن چه پر رنگــــه ، چه دل سنگــــه
آنچه را می خواهم که به التماس نیالوده باشد
کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم؟ گریه نمیکنم نرو، آه نمیکشم بشین، حرف نمیرنم بمون ، بغض نمیکنم ببین این شعر فقط با صدای داریوش قشنگه... دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم درد دفتر مرا درد، حرف نیست +شعر زیبای درد قیصر امین پور، تقدیم به عـلی عزیزم! کــه در خیـــــال
خـــــــــودم بـــی خیــــــــال مـــن نشــــــدی ... + دوســ ــت داشتنت خــــوبـــه...خـــ ـــیلی دوست دارم !
سیگار را ،
خانه را ،
و باز پُــکــی دیگر می زند ...
من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیــانــــوسی مسکن دارد
و دلش را در نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام...
پری کوچک غمگینی که
شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد !!! خــــدایا تمام خنده های تلخ امروزم را میدهم یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده !!! خدایا..! حسی به من می گوید... وقتی تو ما را امتحان می کنی... پس حواست به ما هست... پس مواظبمان هستی... یعنی ولمان نکرده ای... همه ی این ها یعنی... ما برایت مهم هستیم... و این خیلی ارزش دارد... خیلی... + وقتی اون خبر رو شنیدم باورم نشد.از خوشحالی هم میخندیدم و هم اشک هام پشت سر هم میریخت.اصلا توقع نداشتم که جواب دعای من رو به این زودی بدی ...خدایا متشکرم موضوع این نیست که تو کجای قصه ای! موضوع این است، که من جایی در قصه ها ندارم! تلخ ترم از هر چه واقعیت است... دوباره نمی دانم چه بگویم، چه بنویسم و چه فکر کنم.... + برگرفته از وبلاگ امیر حسین عزیز www.ahb9171.mihanblog.com حوصله ام سر میرود از این فرداهایی که هنوز نیامده دیروز میشوند! + تعطیلات مساویه با بیکاری بیکاری هم آدم رو هُل میده سمت فکر و خیال و خاطره فکر و خیال هم با خودش خودخوری میاره خودخوری هم دیوونگی به همراه داره دیوونگی هم عالمی داره بابا صدای پای باد را می شنوم همین نزدیکی هاست پشت در یا لابلای درز پنچره دستانم را بگیر بگذار این بار مرا با خود نبرد.... این شب ها دلم که تنگ میشود سراغت را حوالی خواب هایم میگیرم! + برگرفته از وبلاگ سیاوش عزیز ... http://gharneshin.blogfa.com/ چه خوبه اومدی پیشم ... تو هستی!!! این یه تسکینه چقد آرامشت خوبه چقد حرفات شیرینه +دست هام چقدر بوی تو رو گرفته... تحملم کن ! خودم هم بوی تو رو میگیرم ! این بغض لعنتی امانم را بریده ً!! بس کنید دگر بس کنید وقتی که نه چشم من هوس خواب به سردارد و نه یکی بود و یکی نبود، پایانی!! تا به کی پریشان میکنید این کلاغان دربدر را ؟؟؟ هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم ، گم شدم ! آنقدر که در من هَراس از گرفتن دستی هـــست، ترس از گم شدن نیست !
از این تردیــدها ...
از این رنگین کمان ســــــرد آدمها ...
من از این مـــــــــرگ باورها و رویاها ...
پـــــریـــــشــــانـــــم ...

تیشه ات را بگذار و برایم چای شیرین بریز...
کوه را رها کن
کندنِ کوه درمانِ دلِ بی قرار نیست
تیشه ات را بگذار و خودت بیــــا!

ایمـــا و اشـاره
نمی دانــم !
تمــام قــد
روبــرویــم
بایستــی
و بگویــی:
"دوســـتــــــــتــــــ دارم !"
![]()

حتی زندگی!
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما...
نمی خواهم برخیزم
در سیاهی این شب بی ماه
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام...

پشت کدوم سد سکوت ، پر میکشی چکاوکم؟
چرا به من شک میکنی ؟ من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم، نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو؟
گریه نمیکنم نرو، آه نمیکشم بشین ،حرف نمیرنم بمون ،بغض نمیکنم ببین
سفر نکن خورشیدکم ... ترک نکن منو... نرو!
نبودنت مرگ منه ، راهی این سفر نشو
نذار که عشق منو تو اینجا به آخر برسه
بری توو مرگ من از رفتن تو سر برسه
گریه نمیکنم نرو آه نمیکشم بشین حرف نمیرنم بمون بغض نمیکنم ببین
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو کم ام ، قدیمی ام ، گم ام
آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطم ام
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 

که پشت دود سیگارش
با خود می گوید :
باید ترک کنم !زندگی را ،


![]()

همه می گویند که به خاطر ِ سستی ِ ایام ِ بهاری است....
اما من می دانم که به خاطر رخوت روز های بی یاری است!














